شعر سنگ


یک روز کوه می شکند

<<< سید علی صالحی >>>

.

1381

..

روز شماری که درد را نمی شمارد                                        

  سید علی صالحی    

.

.

.

 >>> زندگی‌نامه


۱۳۳۴/۱/۱ - تولد - روستای مَرغاب، ایذه بختیاری، خوزستان.

فرزند سوم خانواده‌ای چهارده‌نفره. پدر: کشاورز، شاعر و شاهنامه‌خوان. مادر: خانه‌دار



۱۳۴۰ - شیوع بیماری حصبه در ولایت، مرگ‌ومیر کودکان، درگذشت برادر کوچکتر (عبدالله) بر اثر بیماری حصبه

کوچ دائمی خانواده به مسجد سلیمان و نجات علی از بیماری حصبه.



۱۳۴۱ - ورود به دبستان سعدی در مسجد سلیمان



۱۳۴۳ - تاسیس روزنامه دیواری "ناقوس" در دبستان (ماهانه) و درج اولین زمزمه‌های کودکانه در همین روزنامه.

تصادف شدید با اتومبیل، قطع امید پزشکان از بازگشت صالحی به زندگی.

صالحی از سال اول دبستان، کار و نان‌آوری را در کنار تحصیلات تجربه می‌کند: شاگرد پادو، آب‌یخ فروشی، تدریس خصوصی همکلاسی‌های خود، خرازی فروشی، شاگرد بنایی و فعلگی.



۱۳۴۷ - ورود به دوره‌ی اول دبیرستان - دبیرستان ۲۵ شهریور مسجدسلیمان

ادامه‌ی کار تهیه و تنظیم روزنامه‌ی دیواری "ناقوس" در دبیرستان تا دو سال، اما سرانجام به علت درج شعرهای معارض با شرایط، روزنامه دیواری تعطیل می‌شود.



۱۳۵۰ - معرفی شعر صالحی در رادیوهای استان خوزستان (آبادان و اهواز) و حمایت مهدی اخوان ثالث از شعر صالحی. چاپ اشعار ایشان در مجله‌ی بومی شرکت نفت، به اهتمام ابوالقاسم حالت.

ادامه‌ی مشاغل گوناگون و سخت در یاری رساندن مالی به خانواده.



۱۳۵۱ - شرکت در اولین شب شعر مسجد سلیمان در کنار شاعران پیشکوست و دبیران شاعر اهل جنوب و استقبال مردم از شعر صالحی.

پاره‌ای از شعر "شبان" که سال ۱۳۵۰ سروده شد و سال ۱۳۵۱ در شب شعر خوانده شد:
شب،
شرجی،
نان و ستاره و نفت،
حتما
شبانی که شبان آمد
شبان هم رفت.

ورود صالحی به دوره‌ی دوم دبیرستان و انتخاب رشته‌ی ریاضیات.



۱۳۵۲ - احضار صالحی به دفتر دبیرستان که توسط دو غریبه بازجویی می‌شود و سرانجام از او می‌خواهند که در شعر و انشاهایی که سر کلاس می‌خواند، دست از انتقاد و معارضه با شرایط بردارد. صالحی مدتی سکوت می‌کند.



۱۳۵۳ - احضار مجدد و تنبیه و تهدید از سوی مقامات وقت. صالحی ترک تحصیل می‌کند.

بازی در نمایشنامه‌ی "چشم در برابر چشم" اثر غلامحسین ساعدی. این نمایش تنها دو شب در شهر اجرا و سپس گروه را از ادامه‌ی کار بازمی‌دارند.

استقبال جراید پایتخت از شعر صالحی.



۱۳۵۴ - به درخواست رئیس دبیرستان و خواهش خانواده، صالحی بر سر کلاس درس بازمی‌گردد و دیپلم ریاضی را می‌گیرد.

سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه تنی چند از شاعران پیش‌کسوت و هم‌نسل خود جریان "موج ناب" را در شعر سپید پی‌ریزی می‌کند. منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از این جریان پیشرو حمایت می‌کنند و برای شعر صالحی ویژه‌نامه‌هایی در مطبوعات جدی و معتبر ادبی منتشر می‌کنند. (دیدار صالحی با اخوان ثالث، منوچهر آتشی، منوچهر نیستانی، نادر نادرپور و سهراب سپهری در تهران)

اواخر ۱۳۵۴ اعزام به خدمت نظام وظیفه. سه ماه در پادگان لشکرک تهران که به علت نافرمانی، دو ماه آن را صالحی در زندان گذراند. سه ماه خدمت در پادگان صُفه اصفهان که قریب به چهار هفته‌ی آن را صالحی در زندان گذراند. او در یکی از مصاحبه‌هایش گفته است: "قادر نبودم زور و جور و تحمیل بی‌دلیل رنج را تحمل کنم". دو ماه و هجده روز خدمت در قوشچی رضاییه، که در واقع درجه‌ی گروهبان سومی او را حذف کرده و به قوشچی رضاییه تبعیدش کرده بودند. سرانجام پس از سی روز در قوشچی، صالحی به دلیل ضعف بینایی و رفتارهای غیر قابل کنترل (به زعم فرماندهان) معافیت پزشکی می‌گیرد و سال ۱۳۵۵ به مسجد سلیمان باز می‌گردد. در تمام این مدت اشعارش به صورت مستمر در جراید مرکز به چاپ می‌رسیده است.



۱۳۵۵ - تلاش در راه تحکیم موج ناب در شعر.

انتخاب مشاغلی مثل معلمی (تدریس خصوصی)، تدریس ریاضیات در سطح دبیرستان و کتاب‌فروشی.

استخدام موقت در شرکت ساختمانی خارج از شهر به عنوان سرنگهبان، مسئول خرید و حسابدار. اعتراض صالحی به سران شرکت اروپایی پرزیسیون به دلیل به تعویق افتادن حقوق کارگران و دعوت نگهبانان به اعتصاب. احضار صالحی، محاکمه و کسر سه ماه حقوق.



۱۳۵۶ - دی ماه این سال نام صالحی همراه با هوشنگ گلشیری در داستان‌نویسی و پرویز فنی‌زاده در بازیگری، به عنوان برنده‌ی جایزه‌ی فروغ فرخزاد در شعر اعلام می‌شود.

صالحی سه روز به تهران می‌آید، تقاضای استخدام در مطبوعات از سوی سردبیران را رد می‌کند و به مسجد سلیمان بازمی‌گردد. اما در کمال تعجب به او گفته می‌شود که: "تو اخراجی!" صالحی از شرکت ساختمانی اخراج می‌شود و به تدریس خصوصی فیزیک، شیمی و ریاضیات در سطح دبیرستان می‌پردازد.



۱۳۵۷ - صالحی از گروه "موج ناب" فاصله می‌گیرد. او در این باره گفته است: "حس می‌کردم همه‌ی ما شاعران موج ناب داریم شبیه هم می‌شویم. درک و دریافتم درست بود. دیگر زبان موج ناب جوابگوی احوال و خلاقیت من نبود. یکی دوبار با دوستان شاعرم درباره‌ی نقض تقطیع غلط و سطربندی سنتی در شعر سفید بحث کردم و گفتم این شیوه‌ی زیرهم نویسی و پراکنده کردن کلمات بر صفحه‌ی سپید کاغذ درست نیست!"



۱۳۵۸ - یازدهم اردی‌بهشت این سال صالحی تصمیم می‌گیرد تا برای اقامت دایمی در تهران، شهر خود را ترک کند. او بر این باور بود که ماندن در مسجد سلیمانِ محروم، دستاوردی جز استمرار محرومیت (حتی در خلاقیت) ندارد. بی‌آن که کسی یا آشنایی در تهران داشته باشد، با صد تومان، مدرک دیپلم و مدرک معافیت از نظام وظیفه، راهی تهران می‌شود.

بعد از تحمل سختی‌های بسیار، پاییز ۱۳۵۸ در کنکور رشته‌ی ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می‌شود، و همزمان با حمایت اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی، نسیم خاکسار و عظیم خلیلی به عضویت کانون نویسندگان ایران درمی‌آید و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می‌شود.



۱۳۵۹ - در جریان انقلاب فرهنگی، زخمی می‌شود و سپس در مسجد سلیمان محاکمه شده و مورد کیفر قرار می‌گیرد.

شهریور ۱۳۵۹ صالحی با دشواری توانست مجددا به تهران بازگشته و به کار روزنامه‌نگاری و شعر خود بپردازد. اما با تعطیلی روزنامه‌ها، او نیز بیکار می‌شود.



۱۳۶۰ - برای گذران زندگی به مشاغل گوناگونی در تهران روی می‌آورد: کتاب‌فروشی کنار خیابان، دکه‌ی کبابی، رانندگی و مسافرکشی، کار در مهدکودک‌های تهران به عنوان قصه‌گوی کودکان، مربی شنا و نجات غریق، و چاپ دفاتر شعر و استقبال ناشران و مردم از کتابهای صالحی.



۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ - در پی حوادثی، دچار مشکلات عصبی و بیماری، سکوت و گریز از مجامع فرهنگی می‌شود. اما با حمایت دوستان بی‌دریغ‌اش، به زندگی طبیعی خود بازمی‌گردد.



۱۳۶۳ - نقض تقطیع سنتی و سطربندی کلاسیک در شعر سپید، و پیشنهاد "تقطیع هموار و مدرن" و ایجاد واکنش‌های مختلف از سوی شاعران در برابر این پیشنهاد. اما سرانجام صالحی موفق می‌شود تا امروز دستاورد او را در سرنوشت شعر سپید ببینیم. قریب به دو دهه است که کلیه آثار و کتب تازه در شعر و یا اشعار مندرج در مطبوعات، به روش صالحی تقطیع می‌شوند. (رجوع شود به کتاب "شعر در هر شرایطی" و دیگر مصاحبه‌های صالحی در اوایل دهه‌ی هفتاد.)

صالحی در همین سال ازدواج می‌کند. همسر او که تحصیل‌کرده‌ی آمریکاست، صاحب و مدیر مهدکودک است. صالحی بارها گفته است که بدون حمایت همسرم،‌ شاید حتی شعر را هم کنار می‌گذاشتم.



۱۳۶۴ - بنیان‌گذاری "جنبش شعر گفتار" - زبان ساده و فاهمه‌ی صالحی - و حرکت موثر و ملی او در سرنوشت شعر پیشرو پارسی، و پیشنهاد راهی تازه و فراگیر در "شعر زبان" (رجوع شود به کتاب "شعر در هر شرایطی") که با آغاز دهه‌ی هفتاد به جریانی همگانی بدل و بویژه مورد استقبال نسل‌های پویاتر قرار گرفت.

بعد از این سنت‌شکنی بود که جریان‌های جوان دیگری از دل "جنبش شعر گفتار" به در آمد. صالحی با این جنبش به یکی از موثرترین شاعران زنده تبدیل شده و با کاستِ "نامه‌ها" حقانیت این راه را تثبیت کرد.

علی صالحی معتقد است که: "ریشه‌ی شعر گفتار به گات‌های اوستا بازمی‌گردد. معمار نخست آن حافظ است و نیما و شاملو هم چند شعر نزدیک به این حوزه سروده‌اند. اما فروغ دقیقا یک شاعر کامل در "شعر گفتار" است. من تنها برای این حرکت "عنوانی دُرُست" یافتم و سپس در مقام تئوریسینِ مولف، مبانی تئوریک آن را کشف و ارائه کردم. همین!"



۱۳۶۴ تا ۱۳۷۳ - تلاش و پویش در راه تحکیم و توسعه‌ی "جنبش شعر گفتار".



۱۳۶۹ تا ۱۳۷۹ - دبیر سرویس ادبی و صفحه شعر مجله "دنیای سخن".



۱۳۷۳ تا ۱۳۸۰ - شرکت در مجامع ادبی و فرهنگی بین‌المللی در کانادا، سوئد و آمریکا. سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاههای کشورهای میزبان.

سرآغاز ترجمه‌ی شعر صالحی به زبان‌های فرانسه، عربی، آلمانی، انگلیسی، ارمنی، روسی و کردی به صورت پراکنده در مطبوعات جوامع نامبرده. ترجمه دو دفتر شعر از صالحی در کردستان عراق (به زبان کردی) و استقبال از شعر او. پیوند و دوستی با "شیرکو بی‌کَس" شاعر نامدار کردستان عراق و دیگر شاعرانی مثل لطیف هملت، رفیق صابر، عبدالله پَشیو، و ...



۱۳۷۸ - بازگشت و فعالیت مجدد در کانون نویسندگان ایران



۱۳۸۰ - انتخاب صالحی از سوی مجمع عمومی به عنوان یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران که تا هم‌اکنون (۱۳۸۲) این وظیفه را ادامه می‌دهد.

او بارها در همین زمینه از سوی مراجع قضایی و دادگاهها احضار و مورد بازجویی قرار گرفته است.



۱۳۸۲ - صالحی به عنوان سردبیر، یک شماره مجله "معیار ادبی" را منتشر کرد که متعاقبا ممنوع‌المصاحبه و از ادامه کار در مجله محروم می‌شود.





کارگاه‌های شعر


صالحی در سال ۱۳۷۵ اولین کارگاه شعر خود را در تهران تاسیس کرد که مورد استقبال دانشجویان و شاعران جوان قرار گرفت. اما پس از سه ماه و در پی دو سکته‌ی پیاپی مغزی و قلبی، کارگاه شعر معیار (در مجله معیار) تعطیل می‌شود. صالحی پس از ده ماه بستری بودن، دوباره زندگی را آغاز می‌کند.

در سال ۱۳۷۹ صالحی مجددا کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را راه‌اندازی می‌کند که این وهله با استقبال پرشوری مواجه می‌شود. این کارگاه شعر از حیث حقوقی زیر نظر ناشر معتبری است و هنوز نیز در حال فعالیت است.

گفتنی است که تنی چند از شاعرانی که کار جدی خود را در کارگاههای شعر صالحی آغاز کردند، تا هم‌اکنون برنده‌ی چند جایزه‌ی معتبر در رشته‌ی شعر شده‌اند. از جمله: علی آموخته‌نژاد، مهری رحمانی، محمد آشور، علی اخوان، خانم فریس‌آبادی و زیبا کاوه‌ای.





تازه‌ها


آثار سید علی صالحی در شعر تا امروز به چاپ پنجم هم رسیده و برخی از اشعار او به زبانهای انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی، فرانسه، سوئدی، ارمنی، عربی، ترکی و کردی نیز ترجمه شده‌اند.

گفتنی است که بزودی زندگی‌نامه‌ی صالحی با عنوان "فرستاده‌ی شفا‌نویسِ اردی‌بهشت" - بخش کودکی، نوجوانی و جوانی تا مقطع ۱۳۶۰ - از سوی "انتشارات ابتکار نو" منتشر خواهد شد.

تازه‌ترین دفتر شعر او به نام "قُمری غمخوار در شامگاه خزانی - هزار و یک هایکوی پارسی" توسط موسسه انتشارات نگاه در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است.

 

.

.

 
برای استاد

..

س.بهارلو

آبان ٨٩

.

..

 

   + سجاد بهارلو - ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩

دوباره . . . باز . . . سلام

..........

..............

...................

دوباره . . .  باز . . .

سلام

بعد از روزهای زیاد نبودن ، دوباره کلمات می آیند

می روند

. . .

و باز

می آیند

..............................................

   + سجاد بهارلو - ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩

شعر سنگ می آید . . . می رود !

.

.

با سلام به همه ی دوستان

وبلاگ شعر سنگ در ادامه ی خود ، یک مشت سنگ را برداشته و لابد به زور روی یک بلوط گذاشته و حتما حالا آن بلوط باید بوی سنگ بدهد . . .

وبلاگ بلوط در بلاگفا به زودی خواهد آمد :

www.sejji.blogfa.com       

.

..                                /// س.بهارلو ///

...                      

   + سجاد بهارلو - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸

درباره ی شاعر ( روجا چمنکار )

.

.

با سلام

.

این هفته با روجا چمنکار خواهیم بود :

            خانم روجا اهل بوشهر شهرستان برازجان است که تحصیلات خود را تا کارشناسی ارشد در دانشگاه هنر تهران گذرانده است . لیسانس سینما  و ارشد ادبیات نمایشی . ایشان اولین مجموعه ی شعر خود را در سال ١٣٨٠ با انتشارات نیم نگاه چاپ کرده با نام " رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری " . خانم چمنکار که بنده به شخصه بسیاری از کارهایش را دوست دارم دو بار کاندیدای جایزه ی شعر کارنامه شده اند : دوره ی سوم و چهارم که در دوره ی چهارم برنده ی این جایزه نیز شدند آن هم با شایستگی کامل . همچنین برنده ی جایزه ی شعر پروین هم شدند . خانم روجا دومین مجموعه ی شعرشان - اگر اشتباه نکنم - در سال ١٣٨١ با نشر ثالث چاپ شد به نام  " سنگهای نه ماهه " . ضمنا  کار  ساخت  فیلم  زندگی و شعر استاد منوچهر آتشی  بزرگ  (١٣٨۴)   توسط  ایشان  انجام شده  و  . . .

.

  در ادامه ی اشعار دیگران ، چند شعر از خانم روجا چمنکار آورده ام. با دقت بخوانید و نظر دهید . ممنونم . . .

                                                    /// س.بهارلو ///

.

.

 و یک زیبا شعر از روجا چمنکار

.

.

مثل حرف توی دلم مانده ای

 

.

کلمات از نیامدنت می آیند 
پاشیده می شوند روی ویرانی ام
مثل درد به زندگی ام می چسبند
مثل حرف توی دلم مانده ای
جدا نمی شوی از مرداد
و مردنم
از پیراهن زرشکی ات   که تن پوش رگهایم بود
 
کلمات از نیامدنت می آیند
از عادت کردی به از دست دادنم
به از راه دور می بوسمت
و مردن از کنار تو آسان نبود
 
به تو برگردم از نمک ستونی می شوم
به خودم    کنیزی مصری
که کنار دوست داشتنت
نداشتنت     پاشیده می شود روی ویرانی ام
                                                     

   می چسبد به زندگی ام
 
جدایم کن از کلمات
از پیراهنت
از ته مانده های ستونی در برازجان

.

.

 

   + سجاد بهارلو - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

واقعا شعر از روجا چمنکار

 .

.

.

.

 

شعری تازه از روجا چمنکار

 نشریه ی ادبی جن و پری

 

                      در من تمام کن!

 

.

.

.

به هدف بزن

اجزاء متصل به من       بپاشد بر مارپیچ شب

همه چیز از انتها به ابتدای خود می‌رسد

حتی اگر رو بگردانی       از بریده‌های دلم

حتی اگر بگردم از بلا

فرو نرود معجزه توی خاک

نازل نشود نگاه

بر بازماندگان تیره رنگ کناره‌های درد

 

حتی اگر پاشیده شود

خون مست مقدس بر مارپیچ شب

حتی اگر بجنبد زمین

توی پنهان‌ترین لایه‌اش

نازل نشود نگاه

حتی اگر این‌ها

همه   اجزاء آشفته‌ی پاشیده‌ی خواب‌های بی ته من باشند

حتی اگر من

جزئی‌ترین بلای منتشر شده       در پنهانی‌ترین لایه‌ی زمین باشم

همه چیز از انتها به ابتدای خود می‌رسد

حتی اگر ابتدا برای رسیدن به انتها باشد

 

در من تمام کن

روغن معطر از تنم بگیر

صمغ عربی بر کمرگاه ساکتم بریز

متصلم به انتها

میخکوبم به هدف

بزن به بریده‌های دلم

به اسم دلم

به غربت دلم

متصلم به انتها

.

و بازماندگانی از من

از دروازه‌های دریا مراقبت می‌کنند

حتی اگر دریا

انتهای نامعلومی باشد از نجات  !!!

.

.

.

 

   + سجاد بهارلو - ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

باز خوانی شعر " ساعت " ( بکتاش آبتین )

.

.

بازخوانی «ساعت»

 

بکتاش آبتین

 

 

 وتنهایی که  صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد نمی‌میرد

.

در حال ِتازه جهان از تازه می‌گیرد     که از بین رفته بود

.

همیشه مچ     ما را گرفته بود

.

بزرگتری که دور ِ تند می چرخید  تو بودی

.

 عقربه ها بر میز کار می کردیم

.

 گیج می‌خوردیم

.

من از کوچکترم تکان نمی‌خوردم

.

و روی  سنگین راه می‌بردم

.

سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد

.

 دنبال تو من باز بوده‌ام

بازم

.

در هر سه ساعتی که  روی تو من می‌افتیم

.

 خدا خدا می‌کنم

.

 باطری روی دست ما باد و ما باطل

.

که من توی توروی من تو در تو

.

تو هر توهای جهان ِ منی

.

در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب مانده

.

 چند ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم

.

 که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟

.

 منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام

بعد از هنوز و قبل از تو با توام

.

در ساعتِ همیشه  و ده دقیقه از تو عقب مانده

.
چرا برم داشتی وبر روم افتادی

.
و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟

.

روم   کم شد!

.

.

 

 

 

چند نکته در شعر ساعت دیده ام که به طور خلاصه به آن اشاره می کنم

 

1- تلفیق خیال و تخیل و تمرکز

 2- زمان متنی یا تخیلی

 3- کارکرد متنی نشانه ها

 4- ایجاد فضایی باز در شعری که از قواعد متن بسته پیروی می کند یا لااقل اینگونه وانمود می کند

.

 

         خواننده در قرائت اول می تواند داستان شعر را براحتی  دنبال کند روایت دو عقربه در انواع سه ساعتی که هر چه دنبال هم می دوند جز در یک دقیقه به هم نمی رسند واین همان مقابله با هجران کلاسیک است که با طرح دوری ابدی همیشه از یک رابطه فاجعه می ساخته و برای ایجاد همدلی و تاثر در ذهن خواننده ، نرسیدن را در متن عمده کرده و از معشوق ابژه ای آسمانی می ساخت. در حالی که راوی در شعر ساعت در پی این است که هر لحظه ی خود را وقف معشوق کند غبن شاعر در این متن بیشتر به یک نزدیکی زیستی مربوط می شود آنجا که عنوان می کند چرا فقط یک دقیقه درهر ساعت؟ لذا در تمام شصت ثانیه ای  که دو  عقربه  یکدیگر  را  بغل  می کنند،  راوی  از کار افتادن  باطری را انتظار می کشد تا برای همیشه با هم بخوابند و در حال معاشقه ای ابدی باقی بمانند. شاعر برای اینکه نمایشی از علاقه راستین را به اکران بگذارد جای عقربه ی ساعت شمار که کوچکتر است می نشیند  و بزرگی را به عقربه ی دقیقه شمار که در این شعر همان معشوق است نسبت می دهد تاحال تازه از جهانی که در حال تازه شدن است گرفته باشد و این یعنی ایجاد ایستایی زمانی. پس در این ایستایی عقربه ها سعی می کنند که قرار داد زمان را به هم بزنند وزبان ِ زمان را در ورطه بیندازند . ( ساعت من و سی دقیقه ، چند ساعت و من دقیقه- چند ربعی مانده به من- همیشه و من دقیقه!) اینها همه باعث می شود که عقربه ها نقش راوی را به عهده گرفته و داستان را دچار تعلیق کنند.  در پایان شعر فعل( روم کم شد) هم اشاره ای دارد به پایان کار ساعت رومی که دیمانسیون  زمان علمی از اندازه زمانی اش که ثانیه باشد گرفته شده است. البته دلالتی نیزدارد به خجل ماندن شاعر در برابر رابطه عاشقانه ی این دو عقربه و همچنین بیانگرباخت عقربه کوچک است که همان راوی باشد. پس ما این قرائت کلاسیک و معنایی را براحتی می توانیم در این شعر دنبال کنیم.

.

.

 در شعرساعت هیچ سطری از کارکرد تنها برخوردار نیست و جایی را همزمان  درمفهوم و همچنین معنای متن پر می کند دلیلش شاید دقیقن تخیلی باشد که صرف نوشتن این شعر شد. شاعر با تمرکز در صفحه ساعت بارها در آن غرق می شود و صفحه ی ساعت تخته ی نجاتی می شود که بارها بدان می آویزد. حتی آن چند سطری که خواننده را به بیرون متن ارجاع می دهند براحتی در خدمت اجرای داستان ساعت قرار می گیرند و شاعر هرگز با کنارهم چینی سطرهای شیک سعی نکرده باعث بروز اعجاب ودر نهایت تشویق خواننده شود در این شعر مونتاژی در کار نیست همه واحدها در خدمت ساختار شعرند و همچنین زمان تخیل از تعریف تخیل زمانی عقب مانده و شعربا به خاطرآوردن معاشقه ی قبلی،  فاصله ای زمانی را طی می کند که هیچ ساعتی قادر به اندازه گیری آن نیست و این بیشتر به شهودی برمی گردد که در تمرکز وتخیل شاعر هنگام نوشتن مستتر است. نشانه های نمادین و شمایلی در متن ساعت چند بعدی عمل می کنند به عنوان مثال کافی ست که به کارکرد( روم) یا( من) در این شعر توجه کنیم به ویژه آنجا که شاعر (من) را در معنای اندیشیدن به کار می گیرد . شعر ساعت در ظاهر خود متنی بسته محسوب می شود ! چون ظاهرن سطرها همه در اطراف صفحه ی ساعت نوشته شده وقصد دارند درونمایه ای مقید را در متن تحلیل کنند اما این شعر داستانهای دیگری هم دارد که می توانند به معرفی درونمایه های  دیگری نیز بپردازند و این داستانها بیشتر به اتفاقاتی مربوط می شود که درزبان وزمان این شعر روی داده اند.

.

.

 

سطرهایی همچون( بعد از هنوز و قبل از تو با تو ام!- منی که پیش از پس از تو با تو بوده ام- چندساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم که چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟-    تو هر توهای جهان منی!- ...) این سطرها بدون آنکه دستور زبان را به هم زده باشند بیانگر لهجه ی نحوگریز شاعرند که با نحوی ویژه  می نویسد مثلن در سطر( در هر سه ساعتی که روی تو من می افتیم) فعل  دلالت بر عمل مشخصی دارد اما فاعل گم است هر دو ضمیر من و تو که سازنده ی مایی دوتایی اند به صورت پریودی می توانند نقش عامل را به عهده بگیرند اما فاعل محسوب نمی شوندو در این سطر فعل می افتیم  برای مایی که با روی هم قرار گرفتن دو عقربه یکه می شود، مصداق داشته  و  مقابله ای دارد با ذهنیتی مردسالار که مدام در هر معاشقه ای نقش انفعالی را به زن نسبت داده و مرد را فاعلی مدام می داند پس شاعر به جای اینکه بنویسد کدام روی کدام می افتد...

.

.

.

.                                                            منتظر سنگ های شما

                                                                /// س.بهارلو ///

.

.

 

   + سجاد بهارلو - ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

شعری از خودم ( 1386 )

.

.

.

تمام بادبادک ها را

به باد داده ام

باد هم که بیاید

یادت نمی آید :

اینجا آسمان قد بلندی دارد

و  شمال

هیچ وقت

از شهرم نمی گذرد . . .

گذشت !

من از خدا اجازه گرفته ام

قبله ام را گم کنم

پیدا کرده ام

که چند شنبه ها را

دراز می کشی

حالا

اگر هنوز مکه را دوست داری

فکری به حال پاهای دست خورده ام نکن !

من تمام شتر ها را

  - ندیده -

             سر  بریده ام !!!

.

.                               /// س.بهارلو /// زمستان ٨۶ ///

.                                      

   + سجاد بهارلو - ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

طعم غزل

.

.

.

خواب دیدی شبی که جلادان ، فرش دارالخلافه ات کردند

گردنت را زدند با ساتور ، به شهیدان اضافه ات کردند

می خروشیدی: " این که می بینید ، شیمیایی ست مومیایی نیست"

نه! ابولهول ها نفهمیدند ، متهم به خرافه ات کردند!

چهار ده سال می شود  یا نه ... چهار ده قرن سخت می گذرد

بی قراری مکن خبر دارم ، سرفه ها هم کلافه ات کردند

زخم و کپسول های اکسیژن ، چه می آید به صورتت مؤمن!

تو بدانی اگر که تاول ها ، چه قدر خوش قیافه ات کردند

شهر ها برج مست می سازند ، برج ها بت پرست می سازند

شرق ما حیف ، غرب وحشی شد...  محو در دود کافه ات کردند

_  فکر بال تورا نمی کردند! _  روح ترخیص می شد از بدنت

و تو بالای تخت می دیدی ؛ کفنت را ملافه ات کردند

جا ندارد در هبوط خزه، سرو ها  - جمله های معتزضه -

 .

زود رفتی به حاشیه ، ای متن ! زود حرف اضافه ات کردند!

.

.

.

 

   + سجاد بهارلو - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

مرده بودم که همین کلمه ها زنجیر شدند و من از چاه بیرون آمدم.( و حالا شعر شدند )

...

.

     از نگاهت دروغ می بارد خانم  !

     سقف خانه ی ما سوراخ دارد :

    چکه می کند روی گریه های مادرم

    پدرم دست به دامن کاسه ها می شود

   اگر لال نبودم

                حتما جیغ می زدم :

    باران چیز خوبی نیست !

    تمام سیگارهایم را خیس می کند خانم !

   من آسمان را دوست ندارم

   من پدرم را . . .

   می بینی ؟

    باران

      هرچه زیادتر می شود

                       فراموش ترم می کنی 

                                              .  .  .

      پدرم می گوید :

                     باید به فکر سقف دیگری باشیم !

                         به فکر آسمان دیگری !

.

                            /// س.بهارلو ///

.

.

   + سجاد بهارلو - ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

شعری از فاطمه حق وردیان

.

.

چشمانم                   

                     همیشه ابری شمال مادرم !

                  لب هایم  

                    به سرخی آذربایجان پدر!

و شانه های برهنه ام      

                            .  .  .

.

.

  ادامه مطلب  
   + سجاد بهارلو - ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

شعری دیگر از بکتاش آبتین ( ساعت )

.

.

.

.

 

وتنهایی که  صفحه‌ی ساعت اندازه می‌گیرد نمی‌میرد

 

در حال ِتازه جهان از تازه می‌گیرد     که از بین رفته بود

 

همیشه مچ     ما را گرفته بود

 

بزرگتری که دور ِ تند می چرخید  تو بودی

 

.  .  .

  ادامه مطلب  
   + سجاد بهارلو - ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸

از کارهای قدیمی ( 1382)

.

.

   حالا که  بوق  این  قطار

   دستت  را

  توی دستم

  فشار  می دهد

  حالا

  که  تو  موز  را

  درسته

   قورت داده ای   .  .  .

                                   قطار که نمی فهمد

                                  بالا   می رود

                                  از این نردبان آهنی

                                  که سالهاست

                                  دراز  کش

                                                       کش  می آید 

                                                                               قطار که نمی فهمد .  .  .

    یادم  باشد

    این بار که دیدمت

                        حتما  نگاهم  را

                        به زنجیر چرخ مجهز  کنم  :

                                                          چشمانت 

                                                                       زمستان   است   ! ! !

                                                          زمین 

                                                                      زیر  پای  قطار  

                                                                                         لیز  می خورد  !!!

 

                                                 س . بهارلو  ///  ١٣٨١ تهران

.

.

 

 

   + سجاد بهارلو - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸

تکه سنگ

با مطالب جدید برمی گردم . . .

با تشکر و سپاس

از دوست خوبم    بکتاش آبتین

یا مهدی کاظمی دوست داشتنی

   + سجاد بهارلو - ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

شعری از بکتاش آبتین دوست داشتنی( فرشته خانم )

( فرشته خانم )

  

 

 

جوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنم

                                              زنم !

گاهی عروسکم

گاهی چند روز

   پیراهن چرکم       که چسبیده‌ام  بر تنم !

عصبانی‌ام  

 شبیه رگ‌های گردن مادرم

ومی‌لرزم  

 شبیه هق هق شانه‌های دخترم !

می‌رقصم با خودم

در آینه می‌رقصم

با اولین عشقم   که نیست

وخاطره‌ها گریه می‌کنند  در دامنم !

 

هزار دستانم

با یک دست کیف دخترم هستم    غذای سوخته‌ام

با یک دست جارو برقی‌ام

و  اگر برق نباشد

تاریک است که پاهای بسیاری درمن 

 روشن می‌شود !

جاروگرم !   

هزار پایم ! 

خدا می‌داند چه جانوری هستم !

 اما نگو که کثیفم 

 که نیستم

  که اگر پیراهن خونی به تن دارم

 کسی را جز خودم نکشته ام  

ونگو که کثیفم  

 که نیستم  اما ...

لخت می‌گویم  که درمن

همیشه آشغال‌هایی

با اتومبیل های تمیز    دور  زده اند  !

 

بوق‌ام     اتومبیل‌ام  سرهای برگشته بر من

                                                     منم  !

صندلی‌ام !      برای هر پیشنهادی پایه‌ام !

خیالت تخت   از راه که برسم     تختم !

درد نمی‌فهمم    بقول تو بد بختم !

بر صورتم سیلی،  تنها صداست که می‌ماند

                                 جای زخم بر پیراهنم !

 

و دکمه هایم همه پاره ست

 صبورم   شبیه دختر اعراب   زنده بگورم  !

و قافیه ها مثل من           همگی هرزه‌اند !

صدای آه خودش را در من   کش می‌دهد

وچه می‌دانم که تو از من چه می‌دانی

 که کفش‌های پاشنه بلندم

بر پله ها چرا جیغ می‌کشد ؟     چرا ؟ ....

 

گاهی   لحظات امامزاده‌ای در من است !

وقتی گریه می‌کنم     چادر نمازم !   مادرم هستم

به تو تهمت می‌زنم     پدرم هستم !

وچند مشت توی دهانم   ...

کلید می‌شود    دندان‌های مادرم    بر قفل دنیا

که بر لولای تنم  جز د ربد ری  نمی‌چرخید    خاک بر سرم !

 

سنگ قبرم !

همیشه در شیون  زندگی دارم 

  و هر  روز

انگشت های مردی فاتح

فاتحه می خواند    برتنم !

هر که اشاره می کند    منم !

هزار  اسم دارم    هر نامی که می‌شنوم  بر می‌گردم !

مهتابم  ستاره ام   سحرم

تا صبح نمی خوابم    شبم !

وهزار اسم دیگر باز      منم !

فقط گاهی در  شناسنامه  و   در  رویای  مادرم

فرشته ام !

 نیستم  ؟ !

 

   + سجاد بهارلو - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

چند شعر کوتاه

_ صادقانه _

کاش آجیل بودی

و من فقط

پسته هایت را می خوردم !

  # # #

هی بگو :

دریا

دریا

دریا

- خودت خواستی -

مرغان ماهی خوار آمدند

" اسارت در تنگ خانه ی ما بهتر نبود "

  # # #

خودکارم تمام شد :

این آخرین باری بود

که خوشحالی خط زدن اسم تو را

می خندید !

  # # #

پایین بکش

کرکره ی اتاقت را

چشمانم هیچ !

با صدای سنگ چه می کنی ؟

   # # #

نمی دانستم شاعری

هر جا که می روم

جمله ات را قاب کرده اند :

 " لطفا سیگار نکشید "

  # # #

 دو روز

بعد از آنکه اتاقم رنگ شد

نقاش خانه ی مان خودکشی کرد

 همیشه شعرهایم را روی دیوار می نویسم

  # # #

                                  منتظر کلمه های شما

                س.بهارلو

   + سجاد بهارلو - ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

سنگ پرتاب شد

یک روز سنگ

به پیشانی سنگی کوهی خورد

سنگ شکست

کوه خندید

یک روز کوه می شکند

خواهی دید

خواهی دید

با سلام به همه ی دوستان و دشمنان

شعر سنگ برای دریافت مطالب شما آماده است :

شعر ، نقد ، نظر ، پیشنهاد ، انتقاد ، و همه ی کلماتی که به نوعی سنگ باشد

حتی داستان  . . .

                               همیشه منتظرم

   + سجاد بهارلو - ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

   + پرشین بلاگ - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸